"من همین منم که می بینی"
(معاصرترین شاعر)
کمی مرا نگاه کن.. نگاه کن مرا کمی! لبی گـــزیده ام زغم.. زغم گـــزیده ام لبی! تمام واژه های من، برای توست بی وفا.. همین دو خط ترانه هم؛ تمام می شود شبی..!
به جای پی نوشت: گاهی.. به چشم بر هم زدنی، صبح می شود! گاهی.. تا خود سحر نمی شود که نمی شود! گاهی.. به رقص اولین قلم، واژه شعر می شود.. گاهی.. تا اذان صبح، یک هجا هم نمی شود! گاهی.. شبی دلت.. برای دلی تنگ می شود! گاهی.. هر چه زور می زنی، نمی شود که نمی شود!!! آورده اند که.. روزی جوانکی بر سر دو راهی رسید، بعد از مقداری تامل بر آن گشت که راه درست را از نادرست نمی توان تشخیص داد. با خود گفت: با اینکه می دانم یکی از این دو صحیح است و شاید راهی که انتخاب می کنم از قضا همان راه درست باشد، اما تا رسیدن به انتها و هویدا شدن صحت مسیر، تردید در این امر، لذت عبور را سلب می کند. پس بر آن شد، که بازگردد و هر وقت قدرت تشخیص آموخت، انتخاب کند.
پ ن: خدا جان.. این ترانه هایت دیگر تکراری شده. لطفا آن روی نوار را بگذار، شاید کمی شاد باشد! من نوشتم از درد.. درد من درمان نشد. ز خدا عقل طلب می کردم حاصل حرف قشنگم خنده شد! تا که مرگم خواستم.. چشم هاتان خیره شد؟ فقط مادراست که.. اگر هزار غول چراغ جادو هم به آن بدهی، فقط برای فرزندش، خوشبختی آرزو خواهد کرد! چقدر بهمان می آیند.. سرگذشت تو، همرنگ چشمانت.. سبز! سرنوشت من، همرنگ چشمانم.. . . . . سیاه! به سنگ ریزه ی ریزی، شکسته خواهد شد به یک خیانت ناچیز، بسته خواهد شد همیشه بین ما فاصله بود،می دانم از این آمد و شد، خسته خواهد شد تمام هستی میوه به دانه اش باشد اما همیشه پسماند، هسته خواهد شد حتی همان چند گره کور دلهامان به یک اشاره چشمی گسسته خواهد شد نیک و بد هر چه بود گذشت بانو جان دفتر خاطرات هم بسته خواهد شد شکست.. یکی میان هیاهوی بچگی هاتان، دلش! چسب زخم هست باهاتان؟ مادر.. شیون و داد لازم نیست! رفتم که در خانه.. راحت شود جاتان. کسی که نمرده! گریه چرا؟ رفتم که پایی دراز کنید.. بلکه در شود خستگی هاتان!!!
کسانی که مرگ را برای دیگران می دانند و تنها به جملاتی مثل "خدا نکنه" با مرگ مقابله می کنند اینجا را بخوانند تا باور کنند مرگ فقط برای همسایه نیست! خدای من تویی ولی ، خدا کجا و تو کجا؟ تو دور باشی یا بَرَم،دلم رود به هر دو جا تو مغربی تو مشرقی تو روبروی قبـله ای تو را خـــدا دهد به من، ولو روی به ناکجـا
پ ن: فرقی نمی کند، مغربی یا مشرق؛ شمالی یا جنوب. هر طرف تویی.. قبله ی من همان جاست! تبریک نوشت: روز معلم مبارک مادرم می گوید: گذشته ی بد من.. برای خودم است و آینده ام برای تو! اما نمی داند می دانم.. آن گذشته ی کثیف، برای یک نفر دیگر، قرار بود آینده ای قشنگ باشد!
+ اینجا را هم بخوانید بس که اینجا سرد است و برون گرم هوا، شیشه ی پنجره ام کرد بخار.. یک نفر آمد و بر پنجره ام دست کشید.. وقتی من برگشتم، جز ردی بر شیشه ، در پس پنجره ام هیچ نبود.. من سراسیمه دویدم نزدیک به گمانم رد آن شیشه دو دستان تو بود.. پنجره باز نشد. زیر آن پنجره ی وا نشده، یک کبوتر جان داد..
من و ساحل دیشب.. وسط شیطنت یک دریا، کوهی از گل گشتیم! من و ساحل.. با تو، هر دو یک رنگ شدیم، هر دو یک دل گشتیم!!
با اینکه دقیقش را می دانم.. اما نمی گویم! نه اینکه بخواهم تو را امتحان کنم، نه.. می دانم.. تو حتی حدودش را هم نمی دانی! . . . . فقط دوست دارم دو دل بمانم!
"دل" نوشت: همیشه ی خدا دو دل بودن نشانه ی تردید نیست. گاهی.. رسیدن دلی به دلی دیگر است! "سر" نوشت: روحت شاد عزیز دل مادرم.. عزیز! "فکر کردی" این ها که می نویسم.. برای تو می نویسم؟ نمی دانم چرا.. "فکر کردی" برای تو می نویسم! . . . . مطمئن باش.. برای تو می نویسم! خداوندا.. نگاهم کن تمام آسمانت را به نامم کن! برایم یک بغل از ابر، یک سینه، پر ناله، سری پر درد، گلو پر بغض.. نمی دانم چه مرگم می شود امشب!! چموشم ای خدا.. اینگونه رامم کن. دلم بوسه ز لب های تو می خواهد، نفس از بهر دیدار تو می آید. خداوندا.. تله بگذار بر راهم.. خداوندا به دامم کن! کمی مستم، ولی هذیان نمی گویم. دلم امشب تو را خواهد.. بیا پیشم، بیا نزدیک چشمانم: درِگوشم بگو که دوستم داری! مرا امشب.. مرا هر شب صدایم کن! تو می دانی که محتاجم، خداوندا.. دعایم کن! "پس لرزه های این روزهای بلاگفا دامن قالب عزیزمان را گرفت" روحش شاد یادش گرامی روزی خواهد آمد.. مرگ با دو دست یقه ی پیراهنمان را می گیرد، و با زور سوار ارابه اش می کند، و برای همیشه ما را با خود می برد! آن زمان نه می شود جیغ کشید.. نه می شود فریاد زد، نه از مردم می توان کمک گرفت، و نه حتی هیچ شعار "مرگ بر دیکتاتوری" کار ساز است!
پ ن: جوانم.. قبول! اما سر به هوا نیستم. فقط نمی دانم در کدام کتاب خوانده بودم، خدا در آسمان هاست! من را به تخت ببندید.. و چند روزی در اتاق زندانیم کنید، ترکم دهید، معتادم!! اما نه موادی می کشم، نه دردی! . . . . انتظاری می کشم که نگو..
پ ن: آن ساعتی که نیامدی.. من هم نیامدم! تو بر سر قرار، من از سر قرار.. حتی اگر فقط شبیهت باشد! خوشحال و پرامیـــــد.. تا پای همان درخت کودکی مان می دوم، با دو دست به تنه ی نحیفش می کوبم.. و فریاد می زنم: . . . سک سک!
پ ن: اینجا را هم بخوانید می دانی؟ شب ها که به تو فکر می کنم.. همین که می آیم بنویسم، بغضم می گیرد، و ناخواسته چند قطره واژه، کاغذم را تر می کند.. . . . . بد قول نیستم، روی کاغذ خیس نمی شود نوشت!
انتظار نوشت: طبق قانون احتمال اگر از ابتدای غیبت کبری تا کنون هر هفته جمعه سکه انداخته باشیم و هر دفعه هم خط آمده باشد، با این حال هفته ی بعد، احتمال آمدن شیر و خط هر دو یکسان است. یوسف زهرا دعا کن فردا سکه ی خوشبختی ما شیر باشد! مادر.. عزیز دل پدر، گوش کن! می شنوی؟ صدا نمی آید؟ گمان کنم کسی ست پشت در! جان من تو نرو.. صدا صدای غریبه ست! نرو.. جان پدر! بگذار حسن برود، یا حتی خود پدر! نه من توان دیدن سیلی به صورتت دارم، نه سینه ات تاب میخ در.. پس تو نرو، تو نرو.. جان پدر!
پ ن: مادر.. همین چند خط را ضمیمه کن.. به سیاه نامه ی اعمالم، شاید همین شفاعتم باشد! سر یک سوء تفاهم، دیشب.. چشمه ی جوشان دلم بند آمد! بعد قهری کوتاه.. فال حافظ برداشت، یک تفأل زد و گفت: نفسم بند آمد! من هنوز هم ماندم.. بین این همه غزل، صفحه ی چند آمد؟ قسمت ما این بود.. منم از بهر پشیمانی و برگشتن تو، هر چه حافظ خواندم.. پشت هم بد آمد..! پی من می گردی؟ من همین اطرافم: پشت یک بوته ی بغض! که اگر نغمه ای از یار رسد، گریه ای خواهم کرد.. که نگو و نپرس!
چرت نوشت: آهای تو که درد و بلات بخوره توی سرم آهای که چشمان سیات همیشه دور و برم اگه از پیشم بری، تنها میشم مثه یک فقیر میشم،انگاری در به درم می زنم، رگ دستم و با تیغ می دونی که عزیز؟ خیلی خرم! همه ی ماجرا زمانی شروع شد که با مغز به عینک مردک یه وری اصابت کردم! نگران نشو.. من چیزیم نشد، اما احساس می کنم تو باید طوریت شده باشد! چون بی شرف فقط تو را فحش داد.. . . . . ای ناموس شب های بی کسی من! می دانم.. می دانی! اما نمی دانم چرا صدایت در نمی آید!؟ خدا جان حواست هست؟ این بغض ها، در همان گلویی می شکند، که تو از رگ گردن به آن نزدیک تری! . . . . سهراب راست می گفت: "قدیم ها زور خدا بیشتر بود" با آنکه هنوز به سن تکلیف نرسیده،چادری سیاه به دور کمر خود پیچیده بود.. موهایش را پریشان کرده و کاملا جدی، فقط به فکر کارش بود. سراغ همه می رفت،برایش پیر و جوان ،زن و مرد فرقی نمی کرد.. و بدون اینکه بین مشتری هایش فرق بگذارد برای سلامتی همه اسپند دود می کرد. چند لحظه ای میخ کوب حرکاتش را پاییدم.. در آن زمان کوتاه پول خوبی به جیب زد. مطمئنم درآمدش به خاطر معصومیت کودکانه اش بود، نه رفتار مردانه اش! . . . . . اما خودمانیم.. چقدر ادای بزرگ تر ها را خوب در می آورد! نگاهی به تقویم که می اندازم، می بینم: همیشه ی خدا از این ایام ته مانده ی سال بدم می آمد! شهر شلوغ تر از همیشه می شود، مردم مثل مور و ملخ پیاده روها را قرق می کنند، فروشنده ها گاهی منصفانه و گاهی هم بی رحمانه می چپانند، کودکان پی ماهی گلی دور خود می چرخند، دختران پشت خروارها ویترین دنبال مد می گردند، مادران پی خرید لوازم غیر ضروری منزلند، پدران هم به فکر گوشت و مرغ و برنج و ماهی سفید و هزار کوفت و زهرمار دیگر. خلاصه همیشه ی خدا از این ایام ته مانده ی سال بدم می آمد.. . . . . . چون این روزها امام زمان بیشتر فراموش می شود! خودش را کشتم، اما زورم به خاطراتش نمی رسد.. . . . خدا جان.. تو را به خدا کمی حواسم را پرت کن.
پ ن: فرقی نمی کند.. منتظر روزی بودی که بیاید، یا روزی که منتظر بودی بیاید! نیامدنش.. هر دو را تلخ می کند! جان من یک امشب خودت را به خواب نزن! وقت برای نشنیدن زیاد است. بیا گوشت را روی قلبم بگذار، می شنوی؟ . . . . بذر محبتی که کاشتی لگد می زند!
پ ن: نام تو را رویش می گذارم: پنجره! که هر وقت تو را صدا کردم، کسی سکوتت را بشکند. و زمانی که گفتم پنجره، تو بگویی: هیس.. کودکمان بیدار می شود! پ ن: اینجا را هم بخوانید در عبور ثانیه ها از خط دروازه ی دلتنگی.. ناجوانمردانه زمینم زد! تا به خودم آمدم.. بی رحمانه به جرم تمارض، از صفحه ی کروی سبز روزگار اخراج شدم! اکنون چند سالی می شود.. به جرم نکرده.. جایم سکوهای سرد بی کسی ست. . . . . باز خدا را شکر بازی دوستانه بود!
برچسبها: مرگ, سنگ قبر, بهشت
![]()
برچسبها: گشت ارشاد, آزادی, اسلام
| Design By : Pichak |


